ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

215

معجم البلدان ( فارسى )

حلبه [ ح ب ] نيز بخشى بزرگ گسترده در بغداد خاورى نزديك دروازهء « ازج » و در جاهاى ديگر است . حلحل [ ح ح ] نام كوهى از كوههاى عمان است كه در شعر زيرين از اخطل به صورت كوچك نما آمده است : قبح الإله من اليهود عصابة * بالجزع بين حليحل و صحار « 1 » حلحول [ ح ] نام ديهى ميان بيت المقدس و گور ابراهيم خليل است . در آنجا گور يونس پسر متى نيز مىباشد . بدانجا نسبت دارد عبد الرحمن پسر عبد الله پسر عبد الرحمن حلحولى « 2 » جعدى محدث زاهد . او در حلب زاده شد و نشأت يافت و به جهانگردى پرداخت و در پايان در مسجدى به بيرون دمشق بماند و چون به سال 543 فرنگان بر دمشق يورش آورده آن را در ميان گرفتند اين پير با گروهى از آنجا بيرون آمد و كشته شد ، خدايش بيامرزد . حلف [ ح ل ] به معنى سوگند است . جايگاهى است و در شعر ابو وجزه چنين آمده است : فذي حلف فالروض روض فلاجة * فأجزاعه من كلّ عيص و غيطل « 3 » ابن هرمه در شعر خود « هاء » به آن افزوده گويد : عوجا نقضّى الدموع بالوقفة * على رسوم ، كالبرد ، منتسفه بادت ، كما باد منزل خلق * بين ربى أريم فذي الحلفة « 4 » حلفبلتا [ ح ف ب ] ديهى نزديك به دمشق كه قبر كناز كه يكى از صحابه بود در آنجا است و او پدر مرثد پسر حصين است و گويند در مدينه درگذشت . حلمتان [ ح ل م ] به صورت تثنيه . جايگاهى است كه يكى از جنگهاى عرب در آن رخ داده است . حلوان « 5 » [ ح ] ريشهء آن در لغت به معنى هبة است . گويند « حلوت [ 317 ] احلوه حلوا - چيزى را در برابر چيزى به او بخشودم » كه مزد نبود . در حديث آمده كه از حلوان كاهنان نهى شده است . حلوان نيز به اين معنى اين است كه مرد چيزى از مهر دختر خود براى خود برداشت كند ( شيربها ) . حلوان نام چند جايگاه است : حلوان عراق : كه در پايان مرز « سواد » پشت كوهستان بغداد است . گويند آن را به نام حلوان پسر عمران پسر حاف پسر قضاعه ناميده‌اند كه برخى از پادشاهان ، آنجا را به وى به اقطاع داده بود ، پس به نام او خوانده شد و در كتاب ملحمه منسوب به بطلميوس آمده است كه درازاى جغرافيائى حلوان 171 درجه و 45 دقيقه و پهناى جغرافيايى آن 34 درجه است . خانهء زندگى آن نخستين درجهء اسد و طالع آن ذراع يمانى در زير ده درجهء سرطان و همان اندازه از جدى مقابل آن است . خانهء ملك آن در حمل و عاقبت آن همان اندازه از ميزان باشد . در اقليم چهارم است . شهرى آباد و بزرگ بوده است . ابو زيد گويد : حلوان شهرى آباد و در عراق پس از كوفه و بصره و واسط و بغداد و سرمن رأى بزرگتر از آن نباشد . ميوهء عمده آن انجير است . نزديك كوه مىباشد . در عراق شهرى نزديكتر از آن به كوه نباشد . گاهى در آنجا برف مىبارد و بر قلهء كوههايش هميشه برف هست . شهر و بازده است ، و آبى بد گوگردى دارد . در آبهايش گياه دفلى بسيار رويد . انار آنجا در همهء جهان بىمانند است ، و انجير آن بسيار نيكو مىباشد ، و از آن رو آن را شاه انجير گويند . پيرامون آنجا چشمه‌هاى گوگردى بسيار است كه مصرف داروئى دارد . گشودن آن به دست مسلمانان چنان بود كه چون جلولا را گشودند ، هاشم بن عتبه پسر ابى وقاص كه عمويش سعد وقاص او را پيشقراول خود كرد ، با سپاهى به نزد جرير بن عبد الله فرستاده در جلولا مىزيست . و به حلوان آمد . پس يزدگرد به اصفهان گريخت و

--> ( 1 ) . خداوند به آن گروه از يهود كه در ميان « جزع » و « حليحل » و « صحار » هستند بد دهاد . ( 2 ) . ش . ش : 1449 ، از همين جا . ( 3 ) . پس به « ذى حلف » و « روض فلاجه » و بخشهاى آن از « عيص » و « غيطل » چ ع 2 : 855 : 16 . ( 4 ) . بياييد در وقفه بر آثار باقى مانده مانند « برد » اشك بريزيم آثارى كه از كهنگى نابود شده است ميان « ربى » « اريم » و « ذى الحلفه » شعر دوم در چ ع 1 : 229 : 18 نيز هست . ( 5 ) . مقدسى چهار جا به نام حلوان نشان مىدهد ( احسن ترجمه ص 35 ) يك حلوان عراق ( احسن ترجمه ص 78 ، 88 ، 157 ، 159 ، 171 ، 173 ، 179 ، 186 ، 188 ، 374 ، 376 ، 600 ، دوم حلوان كوير نيشابور ( احسن ترجمه ص 722 ) ، سوم حلوان مصر كه در چ ع 2 ص 321 : 3 ترجمه ص - ) خواهيم ديد ، چهارم حلوان قهستان است كه تنها در ص 35 از آن ياد مىكند . ن . ك : لسترنج ص 206 ، قزوينى . آثار ع ص 357 ، جهانگير ص 420 ، مراد ج 2 ، ص 106 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 350 - 351 .